تبليغاتX
میخواهم زنده بمانم
شعر و داستان
برگرد

 

 

و رفتی بی آن که حتی نگاهت را برای آخرین بار هدیه کنی!!!!!

 

دل من حرف دارد به اندازه تمام دنیا..گوش تو آیا به اندازه تمام حرفهای من جا دارد؟

 

خورشید دارد میمیرد

آسمان قهر است

دیگر س ک و ت !!!!!!!!

می خواهم عشق بماند واشک بماند و لبخندی که هدیه لب های توست.

می خواهم تو باشی و من باشم و زندگی

برگرد

 

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 20:12 توسط صدف |

 

نمیتونم جلوی اشکامو بگیرم چند ساعته

اییییییییییییییییییی خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

باورم نمی شه

نهههههههههههههههههههههههه امکان نداره

سکوووووووووووووت سکووووووووووووت

و پایان

حرفی سخنی چیزی فقط یک خدانگهدار ساده!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

جواب این همه پرسش این همه التماس این همه خواهش فقط سکوت بود و سکوت!!!!!!

خواهش میکنم فقط بگو چراااااااااااااااااااااااااا

باورم نمیشه

چشمام میسوزه سر درد دارم گلوم درد میکنه فکر کنم تب دارم

خدایا کمکم کن

+ نوشته شده در شنبه نهم خرداد 1388ساعت 2:13 توسط صدف |
آن ترک شیرازی
 

 

 به قول حضرت حافظ:

 اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
 به خال هندو اش بخشم سمرقند و بخارا را
 
 و صائب در جواب می گوید:
 هر آنکس چیز می بخشد، ز جان خویش می بخشد
 نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را
 
 اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
 به خال هندو اش بخشم سر و دست و تن و پا را
 
 و شهریار در جواب می گوید:
 هر آنکس چیز می بخشد بسان مرد می بخشد
 نه چون صائب که می بخشد سر و دست و تن و پا را

 سر و دست و تن و پا را به خاک گور می بخشند
 نه بر آن ترک شیرازی که برده جمله دلها را

 اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
 به خال هندو اش بخشم تمام روح و اجزا را
 
 و دوستی گوید:
 هر آن کس چیز می بخشد، به زعم خویش می بخشد
 یکی شهر و یکی جسم و یکی هم روح و اجزا را

 کسی چون من ندارد هیچ در دنیا و در عقبا
 نگوید حرف مفتی چون ندارد تاب اجرا را

 

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 0:38 توسط صدف |
دل خوشم به همين ها

 

منتظرت هستم... 

زيرا مي دانم تو به سوي من باز خواهي گشت .

 با همه قدرت خود اين انتظار تلخ را تحمل خواهم كرد .

با آن كه چيزي براي خوش كردن دل كوچكم ندارم

اما دل خوشم به خوشي هاي كوچك يك خانواده !!!

كه هنوز هم مرا كودك ميدانند !

دل خوشم به دست گرم پدر ،

دل خوشم به صداي گرم مادر ،

دل خوشم به محبت های يك خواهر ،

دل خوشم به صدايت كه مرا به دنياي دگر ميبرد ،

دل خوشم به عطر تني كه عاشقانه دوستش ميدارم ،

سهم من از شب شاید همان ستاره ای باشد

                         که همیشه پنهان است

 و یا به قول قاصدک  ستاره ی من  همان است  که پیدا نیست .

آری تو ، باز هم تو ، فقط تو...برای تو که آبی ترين ، آبی ها هستی ..

همه چیز اگر تلخ باشد.اما نوبت تو که رسيد ، شيرين شيرين شد.

اصلا تو يک معمای هميشه تازه و شيرينی ، ناشناخته . دوست داشتنی ، مثل عشق ، مثل

درخت...پس خوشا به حال من که باز شب از تو و برای تو می نويسم... دوست دارم

 

دل خوشم به همين ها ،

همين ها براي من و دنياي من بس است !

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 15:53 توسط صدف |
چشم‌های ترا ببوسم

 

می‌خواستم چشم‌های ترا ببوسم

تو نبودی، باران بود

رو به آسمانِ بلندِ پُر گفت‌وگو گفتم:

- تو ندیدیش ...؟!

و چیزی، صدایی ...

صدایی شبیهِ صدای آدمی آمد،

گفت: نامش را بگو تا جست‌وجو کنیم!

نفهمیدم چه شد که باز

یکهو و بی‌هوا، هوای تو کردم،

دیدم دارد ترانه‌ای به یادم می‌آید.

گفتم: شوخی کردم به خدا!

می‌خواستم صورتم را از لمسِ لذیذِ باران

فقط خیسِ گریه شود،

ورنه کدام چشم

کدام بوسه

کدام گفت‌وگو ...؟!

من هرگز هیچ میلی

به پنهان کردنِ کلماتِ بی‌رویا نداشته‌ام...!

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 1:43 توسط صدف |
لبخندی که هدیه لبهای توست
 

 

هوا بارانی حس عاشقانه ي من را دارد ...

ودیدار تو حس خیس شدن در باران را ...

 

خداجون مرسي که غروب و شب ِ دیشب براي من ضيافتي آسماني و ناگهاني ساختي!

دیشب امدنت و بودنت را با ذره ذره ی وجودم حس کردم ...


گاهي اتفاق هايي براي آدم پيش مياد که برنامه ريزي نشده است ولي خيلي به دل ميشينه.


مثل ديدار تصادفي يک دوست. مثل شنيدن خبر خوشي که ديگه از شنيدنش نااميد شده بودي.

 مثل ...


و مثل رفتن برنامه ريزي نشده و ناگهاني به يک مکان خوب و خاطره انگيز،در خلوت دو نفره

 خصوصاً که زمين و آسمان هم با تو همراه باشند و بساط يک ضيافت رويايي برقرار باشه

 

 واي خداي من چه باراني.


زير باران  لطیف حرف هایت قدم زدم. آهسته و با شوق.

چه آرامشی! چه زیبا و لطیف بود باران دیشب و حرفهای تو

اجازه دادم به جبران زخم همه ي نامهرباني هايي که اين اواخر ديدم، خيس ِ خيس بشم.

 شايد باران مرهمي باشه بر اين زخم ها.

خصوصاً که زمين و آسمان هم با تو همراه بود و می بارید

خنده هایت را دوست دارم و عاشق شنیدن صدایت. نمیدانم میدانی یا نه!

در صدایت آرامشی خاصی وجود داره مثل یک لالایی شیرین!

فکرش را بکن باران هم بیاید و با صدای تو همراه شود

دیشب من حرف میزدم  گوش می کردی و با خنده جواب میدادی .

شوخی میکردی و گاهی هم مرا دست می انداختی ! و من لذت میبردم که باعث شادی تو شدم

 و دوست داشتم که تو هی بخندی صدای خنده هایت را  خیلی دوست دارم!

نگذاشتی کلمه ای گله کنم! از همه چیز گفتی و خندیدی جز تیرگیها و نگرانی ها

ازت ممنونم که ساعات خوشی برایم فراهم کردی

گرم گرم گرم   لطیف لطیف لطیف   زیبا زیبا زیبا  و چه آرامشی!

هنوز در هوایش نفس میکشم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 12:23 توسط صدف |
کجاست لحظه ديدار؟
 


دلتنگم و تنها...
کاش پاره ابري ميشد دلم
و مهرباني مي باريد
و نگاهم را با نگاهش آشتي مي داد
آه که دوستت دارم چه کلام کاملي ست
و من دلم چقدر تنگ دوست داشتن است
 

خیلی دلم گرقته خیلی زیاد.........انقدرکه جلوی اشکامو نمی تونم بگیرم.
چقدر بده ادم به چیزایی که می خواد نمی تونه برسه یایه وقتا یه کارایی انجام داده که فکر میکرده درسته ولی الان فهمیده اونجوری که اون می خواسته نشده....
نمی دونم !!!!!!!
تنها چیزی که بعد کلی فکر به زبونم می یاد همینه.
نمیدونم چرا نمیتونم حتی به اونایی که قول دادم وقتی خیلی ناراحتم باهاشون حرف بزنم ..از ناراحتیم بگم!!!
دلم نمی یادکسی ازناراحتیم ناراحت بشه دست خودمم نیست ذاتم اینجوریه.
امروز دلم هوای گذشته ها رو کرده ...اخه چرا بعضیا با دخالتشون نمی ذارن ادم زندگشو بکنه؟؟؟

کیه که بفهمه؟؟
اگه دخالت اطرافیان نبود الان خیلی چیزا اینجوری نبودکه الان هست.
ای خداااااااااا یعنی میشه بازم دوباره تکرار بشه؟؟؟
برای خدا کاری نداره ......ماها ییم که وقتی خدا یه چیزی بهمون میده بلد نیستیم ازش استفاده کنیم و قدرش روهمون موقع بدونیم.
خیلی مبهم نوشتم ولی برای خودم واضحه..


چقدر جاي تو خالي ست

کجاست لحظه ديدار؟

ميان بغض ، سکوتي زجنس فرياد است

بيا، که ديده تو را، آرزوي ديدار است

تو از قبيله نوري ، من از تبار صبوري

تو از سلاله عشقي،من از ديار نياز

من از نگاه مانده به در خسته ام ، عزيز رويايي

تويي نشسته به آدينه ام ، بگو که مي آيي

اگر نگاه منتظرم را ،گواه مي خواهي

اگر شکسته دلي را بهانه مي داني

اگر سکوت غريبانه ، آيت عشق است

اگر که صبر،صبر،صبر، بهاي ديار است


اميد ديده روشن ، زديده پنهاني

مرا به ميهماني چشمان خود،نمي خواني؟

 

پ ن : امشب خیلی منتظرت شدم که بیایی!!!! دلم برات یه ذره شده

چشمهایم خسته شد از بس به اسمت خیره ماند!

باز اومدم اینجا تا بنویسم آنچه که نوشتنی نیست!


کاش چشمان مریضم به تو می گفت که دلتنگی چیست....

کاش چشمانم را  می دیدی تا بفهمی

به سراغم بیا که دلتنگ تر از همه ام…

بیا ببینمت بیااااااااااااااااااااااااااااا

 

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت 3:45 توسط صدف |

دوست دارم...

دوست دارم و تا دنیای من دنیاست همه روز و شب عاشقتم! به همین سادگی و قشنگی که دارم برات مینویسم و میدونم که اولین ویزیتور وبلاگم هم خودتی...پس مهربونم، عیدت مبارک!

اما خوش به حاله

خوش به حال اونهایی که میان و تو را می بینن مخصوصا خانومها! من چند تا دلیل واسه این خوش به حالشون گفتن دارم:
۱- اول اینکه آرامش خاطر دارن و دیگه دنبال نیمه گمشده شون نمی گردن. و تو در کنارشونی این واقعا مجهولترین ذغدغه منه. هر چی باشه دیگه تو را رو شناختن و میدونن چه جوری خوشحالت کنن و بالاخره خیالشون راحتتره و با فراق بال میتونن به سایر تفریحاتشون برسن.  هزارجور خیال بافی  نمی کنن

۲- دوم اینکه یه همدم واقعی  و قابل اطمینانی دارن که بهشون وفاداره و دوستشون  داره و هر وقت که ناراحت شدن میتونن بهش پناه ببرن. نه این که کلافه بشن مثل من

۳- سومی و مهمتر از همه اینکه دیگه  نمی خوان ذهنشون رو مشغول کنن و یا بترسن و عذاب وجدان بگیرن که خدایا نکنه دلش شکسته باشه. نکنه خدایا تو از من برنجی و از این حافا!

گاهی به‌این فکر می‌افتم که کار درستی بود؟ وبعد یادم می آید که تصمیم اصلی را به خدا واگذار کرده بودم.

کاش ....

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 2:8 توسط صدف |
دلم برات تنگ شده

 

عزيزم وقتی که جنونت اوت ميکنه خواستنی تر ميشی.

وقتی که عصبانی می شی،وقتی که خودتو حبس ميکنی وقتی که ادمو عالمو

 زير سوال ميبری ... وقتی همه را با یه چوب میرونی

 عیب نداره اين جوری لااقل خيالم راحته که دسته هيچ .........بهت نميرسه.

تو مثه همیشه آرومی و به من که از فرط هیجان قلبم تند میزنه انگار ........

 هنوز به من  سکوت نیاموختی! کار سختیه نه؟

 حالا دیگه از زل زدن به اون چشمایی که به قولی جون میده واسه شیطنت

 و به قولی فقط خیره شدن تو بینهایتش و غرق شدن تو خماریش 

 دیگه هیچ خبری نیست!

 اه

  الان جز کسالت و بی حوصلگی و خستگی مفرط ......!

خودم را دلداری میدهم! تو باور نکن

 دلم برات تنگ شده

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 23:9 توسط صدف |
خیلی خوشحالم…
 

 

خیلی خوشحالم…

دیشب پنجره را که باز کردم، باز ديدم که تو، رو به روي پنجره نشسته اي و به اتاق من خيره شده اي، اما برخلا ف شب هاي قبل، وقتي پنجره باز شد، سرت را پايين نينداختي و نرفتي

قبل از آمدنم بدنم از شدت  ترس می لرزید چون دیده بودم چه کار کردی و نمی دانستم با من چکار خواهی کرد و عکس العمل تو چی می توانست باشدقلبم به شدت می زد. سکوت چند روزه ات مرا به وحشت انداخته بود

اما فکر نمیکردم چنین تصمیمی بگیری. دیشب خیلی با احتیاط با تو حرف میزدم میدانستم عزیزم که عصبانی هستی خشمگینی و تو از کاری که انجام داده بودی هیچ نگفتی ولی من دیده بودم و می دانستم شاید تو متوجه آمدنم نشدی ولی من آمدم و بارها و بارها خواندم و رفتم

عزیزم این را بدان یک نفر باید به تو این حرفها را میزد حتی به قیمت از دست رفتن خودش .دندان روي جگر گذاشتم و اين دو ماهه را صبر کردم، اما  دیدم ديگر بس است. به خودم گفتم بگذار تو فنا شوی .فدا شوی اما این حرفا را بگو شاید بشنود

خوشحال از اینکه نشستی و درست فکر کردی. خوشحال از اینکه نمی بینم آدمهایی

 را که دوست ندارم ببینم. خوشحالم از اینکه دست آدمهایی که به ظاهردوستت هستند

 اما ............… کوتاه شد

خوشحالم از اینکه هر روز در باتلاق این همه به ظاهر دوست   دست و پا نمی زنی!

آنها تو را نمی خواهند من هم جنسهای خودم را از تو بهتر می شناسم

خوشحالم که دیگر جایی  برای تفریح ندارند. آنها سرشان به صد جا گرم است و تو نمیدانی

آنها به هر ریسمانی چنگ میزنن و با هر کس به زبان او سخن میگویند آنها از لاشه مرده کناره جاده هم نمیگذرند به هر کسی برسند دوست می شوند و ابراز عشق وعلاقه میکنند با اسم های مختلف و..............و...................و میدانم که خودت هم میدانی

 اما.....!

خوشحالم که اسباب بازی هایشان را جمع کردی

 

 

 

نمي دانی چه قدر خوشحالم، اما نتوانستم کاملا خوشحالي ام را به تو منتقل کنم.

 

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 10:30 توسط صدف |